تبليغاتX
اخبار،عكس،جوك،عاشقانه ها

اخبار،عكس،جوك،عاشقانه ها

گلچيني از بهترين اخبار روز و عكسها و جوكها و شعرهاي عاشقانه و معرفي سايتها و وبلاگها

امام جعفر صادق (ص)

فرارسیدن شهادت ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، رییس مذهب جعفری، صادق آل محمد (ص) بر شیعیان، محبان و رهروان اسلامی تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:35  توسط طاهره عابديان  | 

ازدواج در ضرب المثل های جهان:

هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت. ( ضرب المثل آلمانی )

مردی که به خاطر « پول » زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. ( ضرب المثل چینی )

زنی سعادتمند است که مطیع « شوهر » باشد. (ضرب المثل یونانی )

زن عاقل با داماد « بی پول » خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )

زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )

زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب المثل آلمانی )

داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت. ( ضرب المثل لهستانی )

دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی )

داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای. ( ضرب المثل فرانسوی )

در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن. ( ضرب المثل آذربایجانی )

برای یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی. ( ضرب المثل چینی )

تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن. ( ضرب المثل چینی )

اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار. ( ضرب المثل ترکی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:33  توسط طاهره عابديان  | 

آیا می دانستید؟

آیا می دانستید تشخیص تخم مرغ سالم از خراب با قرار دادن آن در کاسه ای پر از آب میسر است، بدین صورت که اگر تخم مرغ ته نشین شود سالم است و اگر روی آب شناور شود خراب است!

آیا می دانستید هر انسان می تواند 1 دقیقه نفس خود را حبس کند و رکورد حبس نفس در جهان هشت و نیم دقیقه است!

آیا می دانستید پنگوئن نر میتواند ماهی را در معده خود بیش از یک هفته بدون اینکه آن را هضم کند نگه دارد و هر موقع لازم شد مقداری از آن را بالا می آورد و به بچه های خود می دهد!

آیا می دانستید اگر تار عنکبوت به کلفتی مغز یک مداد به هم تنیده شود میتواند سنگینی یک هواپیمای بزرگ بویینگ را تحمل کند!

آیا می دانستید بلندترین موی سر دنیا 6 متر است!

آیا می دانستید ماه در هر سال به اندازه 3/8 سانتیمتر از زمین دور می شود!

آیا می دانستید برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی کافی است درون سبد آن یک سیب قرار دهید!

آیا می دانستید یک انسان حداکثر می تواند با سرعت 35 کیلومتر در ساعت بدود!

آیا می دانستید تا زمانی که غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد، مزه اش احساس نمی گردد!

آیا می دانستید هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه MONTH هم قافیه نمی شود!

آیا می دانستید نوعی عنکبوت می تواند 300 برابر وزنش را بلند کند!

آیا می دانستید مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست می افتند!

آیا می دانستید سالانه 3.1 میلیون متر مکعب چوب صرف چوب های غذاخوری در چین می شود!

آیا می دانستید شما به طور متوسط 15000 بار در روز پلک می زنید!

آیا می دانستید که گوش و بینی در تمام طول عمر انسان در حال رشد می باشند و بزرگتر می شوند؟

آیا می دانستید که آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست است؟

آیا می دانستید که اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و مؤفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند؟

آیا می دانستید که فقط پشه ماده نیش می زند و از پروتئین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده می کند؟

آیا می دانستید که به طور متوسط شما روزی 5000 کلمه صحبت می کنید که 80 % آن با خودتان است؟

آیا می دانستید که هر چشم مگس دارای 10 هزار عدسی است؟

آیا می دانستید که آب در نيمکره جنوبی بيشتر از نيمکره شمالی ست، به عبارت ديگر هشتاد و يک درصد نيمکره جنوبی و شصت و يک درصد نيمکره شمالی را آب پوشانده است!

آیا می دانستید که عمر گلبولهای سفيد حداکثر دويست روز است. بد نيست بدانيم که تعداد گلبولهاى سفيد در بدن يک انسان بالغ به سی و پنج ميليارد میرسد!

آیا می دانستید که درجه حرارت کره ماه بين منفی صد و پنجاه درجه سانتيگراد در شب و مثبت صد درجه سانتيگراد در روز متغير است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:32  توسط طاهره عابديان  | 

جملات عاشقانه دکتر شریعتی

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ.

Man chistam?

Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab

Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat, gomnamo bi neshan

Dar arezooye sarzadane aftabe marg.

 

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی.

Che omid bandam dar in zendegani

ke dar na omidisar amad javani

Sar amad javani va mara nayamad

payame vafayi az in zendegani.

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان می گیرد.

Eshgh tanha kare bi cheraye alam ast, che, afarinesh bedan payan migirad.

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است، خوب خوب خوب.

Aya dar in donya kasi hast befahmad

ke dar in lahze che mikesham? che hali daram?

Cheghadr zende naboodan khoob ast, khoob khoob khoob.

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

Hengami dastam ra deraz kardam ke dasti nabood

Hengami lab be zemzeme goshoodam ke mokhatabi nadashtam

va hengami teshneye atash shodam,

Ke dar barabaram darya boodo darya va darya darya…!

 

از دیده به جاش اشک خون می آید

دل خون شده، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که از قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید.

Az dide be jaye ashk khoon miayad

Del khoon shode, az dide boroon mi ayad

Del khoon shod az in ghose ke az eshgh

Midid ke ahange jonoon mi ayad.

 

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

Harf hayi hast baraye nagoftan va arzesh amighe har kasi be andazeye harfhayi ast ke baraye nagoftam darad.

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم.

Cho kas ba zabe delam ashena nist

Che behtar ke az shekve khamoosh basham

cho yari mara nist hamdard , behtar

ke az yade yaran faramoosh basham.

 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گم شده اش،

ملتهبانه به هر سو می کشاند.

Deli ke eshgh nadarad ve be eshgh niyaz darad,

Adami ra hamvare dar paye gomshode ash,

Moltahebane be har soo mikeshanad.

 

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند، خطرناک تر می گردد.

Mehrabani jade e ast ke harche pishtar miravand, khatarnaktar migardad.

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است. ( دکتر علی شریعتی )

Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast.

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand.

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast.

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است ( دکتر علی شریعتی )

Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam. In zendegi man ast.

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم. ( دکتر علی شریعتی )

Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand. vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری. ( دکتر علی شریعتی )

agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari.

 

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد ( دکتر علی شریعتی ).

Be ۳ chiz tekye nakon, ghoroor, doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad, ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:27  توسط طاهره عابديان  | 

چقدر همسر خود را می شناسید؟ ( تفاوت شخصیتی افراد از روی ماه تولد )

در کارهای خصوصی متولدین فروردین ماه دخالت نکنید:

متولدین فروردین ماه به دنبال ارضای خواسته ها وتوقعات خود هستند و در این زمینه، بسیار خودمحور و خودبین به شمار می آیند. هرگز نگذارید متولدین فروردین ماه به راحتی دل شما را به دست آورند، وگرنه به همان آسانی نیز شما را از دست خواهند داد و تا ابد فراموشتان می کنند. آنها به سمت افرادی جذب می شوند که شخصیتی مستقل و آزاده از خود بروز دهند. هر روز برای آنها به منزله آغازی جدید است، پس خودتان را آماده مواجهه با هر واکنش غیرمنتظره از سوی آنها کنید. در مقابل آنها، سربلند و مغرور ظاهر شوید. همیشه آنها را تحسین کنید و به وجودشان افتخار نمایید. هرگز مزاحم آنها نشوید و در کارهای خصوصی شان دخالت نکنید. آنها را مورد انتقاد قرار ندهید و دوستانشان را هم بپذیرید و از آنها خرده نگیرید. هرگز از آنها پول قرض نگیرید. اگر به درخواست های آنها، پاسخ منفی دهید، باید منتظر مشاهده واکنش هایی بسیار تند و غیرمنطقی از سوی آنها باشید.

حس حسادت اردیبهشتی ها را تحریک نکنید:

متولدین اردیبهشت تابع احساسات و عواطف درونی شان هستند و در عین حال به احساسات طرف مقابلشان نیز احترام کامل می گذارند. از این رو، همسران آنها بسیار خوشبخت خواهند بود. آنها عاشق مواد غذایی هستند و غذا خوردن، برای آنها بسیار محترم است، پس تا جای ممکن، غذاهای مورد علاقه شان را بپزید. برای راه يافتن به قلب آنها محیطی خیال انگیز به همراه یک موسیقی رمانتیک و آرام و چند شمع در گوشه ای فراهم آورید محبت کردن و لی لی به لالا گذاشتن آنها را هرگز فراموش نکنید. آنها همیشه و در همه حال به یاد دوستانشان هستند و هر گز نمی گذارند که آنها به حال خود رها شوند. پس، شما هم در همه حال حامی و یاور آنها باشید. آنها بسیار سخاوتمند هستند، به خصوص نسبت به همسر و عزیزانشان، پس انتظار گرفتن هدایای متعدد را از سوی آنها داشته باشید. بی جهت و ناخالصانه آنها را تحسین نکنید. آنها در هنگام آغاز این ارتباط، بسیار کند و تدریجی پیش می روند پس اگر صبر و حوصله به خرج دهید، با صمیمیت و محبت عمیق و خالصانه و ابدی آنها مواجه خواهید شد. هرگز و تحت هیچ شرایطی، به آنها دروغ نگویید، آنها هیچ وقت نمی توانند افراد دروغگو را ببخشند. آنها افرادی وابسته و احساساتی هستند و همسری مثل خود می خواهند. هرگز آنها را به اجبار وادار به گرفتن تصمیم نکنید، وگرنه تبدیل به افرادی لجوج و بسیار سرسخت می شوند. اردیبهشتی ها زمانی ارتباطی را آغاز می کنند که مطمئن باشند که تا ابد آن را حفظ خواهند کرد. هرگز و تحت هیچ شرایطی حس حسادت آنها را تحریک نکنید وگرنه تا ابد آنها را از دست خواهید داد.

خردادی ها به سمت افرادی فرهیخته جذب می شوند.

تحت هيچ شرایطی متولد تیر ماه را دست نیندازید.

مردادی ها عاشق دریافت گل و هدیه و توجه هستند.

شهریوری ها و یک زندگی آرام و بدون ماجرا:

متولدین شهریور ماه برای ارضای خواسته‌های خود با احتیاط کامل، سنجیده، عقلایی و تدریجی عمل می کنند آنها خواهان مشاهده حد کمال در طرف مقابلشان هستند. در کنار آنها، صبر و شکیبایی را یاد خواهید گرفت و به همان شکل با آنها باید رفتار کنند. از آن جایی که آنها از به هم ریختگی، بی نظمی و شلوغی بیزارند باید همیشه محل زندگی شان را تمیز و مرتب نگه دارید. آنها فقط خواهان عشق و محبت از سوی عزیزانشان نیستند، باید اطمینان حاصل کنند که شما صمیمی ترین و بهترین دوستشان نیز هستید. هرگز به زور خوراکی ای به آنها ندهيد که دوست ندارند، چون آنها نسبت به برنامه غذایی و سلامت و تندرستی شان بسیار حساس هستند. آنها خواهان برخورداری از یک زندگی آرام و بدون ماجرا هستند، از این رو دوست ندارند در کانون توجهات قرار بگيرند.

برای هر تصمیمی به متولد مهر ماه فرصت دهید.

آبانی ها سریع دل بسته و سریع تر دل می کنند.

متولد آذر ماه عاشق پیاده روی و پیک نیک است.

سر قول خود به دی ماهی ها بمانید.

بهمنی ها حساس و نکته سنج.

متولد اسفند را به تماشای فیلم اکشن نبرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:21  توسط طاهره عابديان  | 

سخن بزرگان

بهترین لحظه زندگی لحظه ایست که انسان خودش را بشناسد، در نتیجه آن یا خوشحال و شاداب می شود و یا غمگین و افسرده و این همه بسته به عملکرد اوست. ( لئون تولستوی )

 

وقتی آنچه داریم می بخشیم، آنچه نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد. ( لاوس )

 

پرسش: وقتی شوهرت با عصبانیت از خانه بیرون می رود چه کار می کنی؟ پاسخ: در را پشت سرش می بندم! ( آنجلا مارتین )

 

مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم. ( ویلیام جیمز )

خود را بشناس، چرا که زندگی ارزشیابی نشده، ارزش زیستن ندارد. ( اوستان )

 

یا سخنی داشته باش دل پذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر.

 

با دیگران طوری رفتار کن که انگار فردا دیگر نخواهند بود و برای همیشه آنها را از دست خواهی داد. پس تلاش کن که همیشه پیشت بمانند.

 

جمله روز: اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:20  توسط طاهره عابديان  | 

تست زندگی مشترک

باورهای خود را در رابطه با یک ارتباط عمیق و ریشه دار بسنجید. آیا تاکنون از خود پرسیده اید که معنای زندگی مشترک چیست؟ آیا می دانید که پایه یک زندگی مشترک بر اعتقادات و باورهای بنیادی شما استوار است؟ زندگی مشترک مفهومی بسیار وسیع دارد که شاید در یک جمله نتوان بیان کرد. آزمون زیر به شما کمک می کند که دریابید اعتقادات و باورهای بنیادی تان در رابطه با یک ارتباط عمیق و ریشه دار چیست؟ به هنگام پاسخ دادن به این سؤالات، اولین فکری را که به ذهنتان می رسد، در نظر بگیرید و براساس آن به سؤالات پاسخ دهید. فقط یادتون باشه که به این سؤال ها صادقانه جواب بدین.

پرسش های آزمون:

1- به نظر شما، بهترین شیوه برای اینکه اطمینان یابید طرف مقابلتان کاملاً برازنده و مناسب حال شماست، چیست؟

الف) خواسته ها و سلایقتان در زندگی عیناً مثل هم باشد.

ب) در این ارتباط، همیشه شاد و راضی باشید و هیچ اختلاف و مشکلی بینتان وجود نداشته باشد.

ج) به اتفاق هم با مشکلات مواجه شوید و مبارزه کنید و روزبه روز بیشتر به یکدیگر نزدیک شوید.

د) اینکه والدین و خانواده تان او را تایید کنند.

2- به نظر شما، زوجها از چه طریق قادرند به بهترین نحو، مشکلات و مسائل مهم زندگی مشترکشان را حل و برطرف کنند؟

الف) ابتدا مشخص کنند که چه کسی در اشتباه است و حق با کدام است.

ب) حتی در صورت ناراحتی و نارضایتی شدید، باید مدام با یکدیگر صحبت و تبادل نظر کنند.

ج) مشکلات را به حال خود رها کنند و منتظر بمانند تا اوضاع خود به خود بهبود یابد.

د) تمام حواس خود را بر روی آن متمرکز کنند و با دل و جان به حرفها و پیشنهادهای یکدیگر گوش دهند.

3- در زندگی مشترک زوجها، ممکن است تفاوتها، اختلاف نظرها و مشکلاتی قد علم کنند، اینها:

الف) نمایانگر این حقیقت هستند که لازم است تغییر و تحولی در همسرتان به وجود آید.

ب) دلایلی هستند که باعث می شوند گذشت و سازش خود را به یکدیگر نشان دهید و در جهت بهبود ارتباطتان بیشتر بکوشید.

ج) به منزله و علایم هشدار دهنده ای هستند که ثابت می کنند همسرتان مناسب حال و برازنده شما نیست و به دردتان نمی خورد.

د) به منزله و نشانه هایی هستند که به ما می گویند زمان آن فرا رسیده است که چیزهای جدیدی یاد بگیریم و به مرحله رشد و شکوفایی برسیم.

4- زوجهایی که همیشه رضایت خاطر، خرسندی، خشنودی و شادمانی شان را با یکدیگر تقسیم می کنند با زوجهایی که مدام ابراز نارضایتی و ناراحتی می کنند، تفاوت دارند. به نظر شما تفاوت آنها در چیست؟

الف) زوجهای گروه اول هرگز عصبانی نمی شوند، جر و بحث به راه نمی اندازند و سعی می کنند همیشه آرامش و خونسردی خود را حفظ کنند.

ب) زوجهای گروه اول هیچ گاه وضع را از آنچه هست، بدتر نمی کنند.

ج) زوجهای گروه اول مسائل و مشکلات کمتری دارند، در نتیجه بیشتر از زندگی خود لذت می برند.

د) زوجهای گروه اول، برای حل مسائل و مشکلات موجود، از ابزارها و شگردها و راهکارهای مدبرانه تری استفاده می کنند.

امتیازات هر سؤال بر اساس گزینه ها:

الف ب ج د

1- 3 2 4 1

2- 3 2 1 4

3- 2 3 1 4

4- 2 3 1 4

بین 13 تا 16 امتیاز

شما از روحیه ای ایثارگرانه برخوردارید، ولی در عین حال مایلید همسرتان نیز به موقع شما را درک کند و از خود گذشتگی نشان دهد. ممکن است به هنگام رویارویی با مشکلات ابتدا خود را ببازید، اما خیلی زود به خود می آیید و اوضاع را به بهترین نحو سر و سامان می دهید. متأسفانه به هنگام پذیرفتن اشتباهات، کمی سرسخت و لجوجانه عمل می کنید، اما با کمی تأمل، راهکارهایی مناسب می یابید و می توانید بر مشکلات پیروز شوید.

بین 9 تا 12 امتیاز

سرسخت و خود رأی هستید و بر اعتقادات و باورهای ریشه دار و عمیق خود بشدت اصرار می ورزید و مایلید همانها را در زندگی مشترکتان نیز اعمال کنید. این به شرطی خوب است که ابتدا بتوانید به تفاهمی با همسرتان در این زمینه دست یابید و پس از گذشت چند سال از زندگی مشترکتان و شناخت هرچه بیشتر یکدیگر، با همفکری با او آنها را به کار گیرید. متأسفانه به هنگام رویارویی با مشکلات، به سرعت دست و پایتان را گم می کنید و قادر نیستید بدون کمک فکری دیگران، مسائل را حل و فصل کنید. بهتر است کمی صبورانه تر با مسائل برخورد کنید.

بین 4 تا 8 امتیاز

ابتدا به این سؤال پاسخ دهید، آیا معنا و مفهوم زندگی مشترک را به درستی درک کرده اید؟ چنانچه پاسختان به این سؤال منفی است ( که حتماً با توجه به امتیازاتتان همین طور است ) قبل از تصمیم گیری برای ازدواج، باید به زندگی مشترک آرام و پر از تفاهم زوجهای اطرافتان دقیق شوید و راهکارهای مدبرانه آنها را فرا گیرید. متأسفانه از قدرت تصمیم گیری بالایی برخوردار نیستید و حرفهای دیگران به سرعت و سهولت رویتان اثر میگذارد، بدون اینکه پیرامون آنها بیندیشید. این را بدانید، زندگی مشترک همانند خیابان دوطرفه ای است که باید حق و حقوق طرفین در آن به طور یکسان و مساوی رعایت شود وگرنه مشکلات و موانعی بر سر راهتان قد علم می کند که حل و فصل آنها غیرممکن می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:19  توسط طاهره عابديان  | 

40 نکته برای داشتن زندگی متفاوت

1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی است.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید.

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم... »

5- با سه E زندگی کنید؛ انرژی ( ENERGY )، شوق ( ENTHUSIASM )، فهم و همدلی با دیگران ( EMPATHY )، و همینطور با سه F یعنی ایمان ( FAITH )، خانواده ( FAMILY ) و دوستان ( FRIEND ).

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی ( مناسب برای تمام سنین )، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا ( نوعی زغال اخته آبی رنگ )، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.

21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها مؤافقت کنید.

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.

26- همه به اصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: « آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟ »

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.

29- زمان، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالأخره تغییر می کند.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد، خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی در تماس باشید.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الآن به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید...

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.

36- کار درست را انجام دهید!

37- اغلب با خانواده در تماس باشید.

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: « به  خاطر... ممنونم ». « امروز به ... دست یافتم. »

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد DISNEY WORLD نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:16  توسط طاهره عابديان  | 

9 قاتل عمده روابط عاشقانه!

1) انتقاد کردن:

معمولاً گفته می شود که انتقاد کم اما سازنده مفید بوده و بیان آن بلا مانع است. این امر در مورد تمام افراد صحت دارد بجز نامزدتان. هر چند پیشنهاد کردن قابل قبول است، به ویژه اگر خانم خودش از شما نظر بخواهد، اما انتقاد و گوشزد کردن نکات منفی، کاری است که خانم از مادرش انتظار دارد نه از معشوقش. اگر شما همواره بخواهید او را تصحیح کنید، طرز لباس پوشیدن را به او آموزش دهید، و طوری رفتار کنید که انگار همه چیز را می دانید، اسمتان خط زده خواهد شد و از رده خارج می شوید. هر خانم با هوشی می داند که هیچ لزومی ندارد با مردی وقت صرف کند که از او تعریف و تمجید نمی کند. در رابطه خود، بهتر است مهربان و متواضع باشید، جنگ ها را برای خودتان نگه دارید، و فقط زمانی به او پیشنهاد بدهید که خودش از شما تقاضا کرده باشد، از همه اینها گذشته سعی کنید انتقاد های خود را به تعریف و تمجید تبدیل کنید. با بهره گیری از این شیوه نتیجه بهتری بدست می آورید.

2) آشکار کردن این امر که کارتان مهم تر از نامزدتان است:

شغل شما برای خودتان و همینطور برای نامزدتان مهم است. او از موفقیت های شما بسیار خوشحال می شود و دوست دارد که شما همیشه در کارتان بدرخشید، اما از سوی دیگر اگر هر روز تا دیروقت در محل کار خود بمانید، قرارهای ملاقات خود را به خاطر مسائل شغلی کنسل کنید، پس از اتمام ساعات کاری با همکارانتان بیرون بروید، او نظرش در مورد اولویت بندی های شما تغییر می کند. هر چند خانم ها به بلند پروازی و تمرکز آقایان نسبت به کارشان اهمیت می دهند، اما در عین حال انتظار دارند که شما نیز برای آنها زمان کافی بگذارید. اینطوری به قضیه نگاه کنید: چه می شود اگر شما شغل مناسبی داشته باشید و پول فراوانی بدست آورید، اما کسی را نداشته باشید که موفقیت های خود را با او تقسیم کنید؟

3) خیانت

خیانت جنسی هیچ گاه قابل بخشش نیست، مگر اینکه شما و خانمتان بر سر آن به توافق برسید! اما خیانت، تنها به رفتارهای جنسی محدود نمی شوند. نوع دومی از خیانت هم وجود دارد که بیش از خیانت جنسی خطرناک است. این خیانت به این معناست که با یک نفر به غیر از نامزدتان، مانند یک دوست دختر خود رفتار کنید. به این معنا که شما دوست مؤنثی داشته باشید که با او خیلی بیشتر و بهتر از همسر خودتان ارتباط برقرار کرده باشید، وقت بیشتری را با او صرف کنید، و از بودن با او به اندازه همسرتان لذت ببرید. این نوع خیانت ها بیشتردر روابط جدی به وقوع می پیوندند، چرا که همسرتان از شما انتظار دارد که تمام توجه خود را به او منحصر کنید. البته این امر بدان معنا نیست که شما نمی توانید دوست دیگری جز او داشته باشد. فقط او باید احساس کند که می تواند با تمام وجود به شما اعتماد کند و محرمانه ترین اسرار خودش را با شما در میان بگذارد. او هیچ گاه نمی تواند قبول کند که در جایگاه دوم قرا بگیرد، و اگر چنین اتفاقی روی دهد به سرعت متوجه خواهد شد.

4) نامرتب و ژولیده بودن:

اگر زمانیکه با او خیلی خودمانی شدید بخواهید از حالت رسمی بیرون بیایید و به سر و وضع خود رسیدگی نکنید، مطمئن باشید که سعی می کند فاصله اش را با شما حفظ کند تا مجدداً تمیز و مرتب شوید. این امر دو چیز را به او نشان می دهد: 1- شما یک ظاهر گول زننده برای جذب کردن و فریب دادنش ساخته بودید. 2- آنقدر برای شما ارزش و اهمیت ندارد که حتی بخواهید همان ظاهر گول زننده را هم حفظ کنید. اگر زمانی که کت و شلوار مناسبی به تن می کنید او خوشحال می شود، پس بدانید که از این سبک و سیاق خوشش می آید و اگر از این کار دست بکشید، این امکان وجود دارد که علاقه اش را به شما از دست بدهد. اگر به تی شرت و شلوار جین علاقه دارید، خوب می توانید از آنها زمانی که قصد رفتن به سوپر مارکت را دارید، استفاده کنید.

5) تند برخورد کردن:

به مرور زمان که رابطه صمیمی تر می شود، او بیشتر در کنار شما خواهد بود. به این دلیل که مدت زمان بیشتری را در کنار نامزدتان سپری می کنید، دیگر عادات او در نظر شما جذابیت اولیه خود را از دست می دهند. احساس می کنید که حرکاتش درست شبیه به کارهای خواهرتان هستند! طوری برخورد می کنید که انگار تک تک حرکاتش موجب آزار و اذیت شما می شوند. البته حقیقت این است که شما آنقدر با او احساس راحتی می کنید که به خودتان این اجازه را می دهید که به سادگی اولویت هایتان را برایش بازگو سازید. متأسفانه او برای مدت زمان زیادی قادر به تحمل چنین برخوردی نخواهد بود. به جای اینکه در مقابل کارهای او از خود عکس العمل شدید نشان دهید، سعی کنید در ابتدا تشخیص دهید که چه موقع در حال اذیت شدن هستید. بعد هم به طور کاملاً منطقی تصمیم بگیرید که آیا این آزار و اذیت ارزشش را دارد که بخواهید به خاطر آن بحث و مشاجره راه بندازید یا خیر. اگر واقعاً می بینید که ارزشش را ندارد، سعی کنید آنرا فراموش کنید؛ و اگر هم احساس کردید که موضوع از اهمیت ویژه ای برخوردار است، می توانید مسئله را با حفظ آرامش کامل با همسر خود در میان بگذارید. این امکان وجود دارد که خوشحال شود و یا شاید خودش هم در مورد برخی از عادت های شخصی شما نظر بدهد.

6) کنترل کردن او:

این مورد از جمله مواردی است که از سالیان دراز بحث اصلی بسیاری از قرارهای ملاقات را به خود اختصاص داده بوده است. بسیاری از افراد در روابط خود از کنترل گرایی های متعصبانه رنج می برند. ممکن است به دوستان پسر او حسادت می کنید، به او می گویید که نباید بیش از اندازه حتی با دوست های دخترش صحبت و غیبت کند، به او گوشزد می کنید که نباید پول خود را بیش از اندازه در مغازه های کفش فروشی خرج کند، و از همه این ها گذشته ممکن است به او بگویید که چه زمان به کجا باید برود یا نرود. هر چند از قدیم گفته شده که خانم ها تمایل دارند که به کسی وابسته باشند، اما در عین حال حاضر نیستند به هیچ قیمتی از استقلال و آزادی خود بگذرند. شاید خانمتان پیش از ورود شما به زندگی، انسان کاملاً مؤفقی بوده و به درستی می داند که چگونه باید از وقت و پول خود استفاده کند و در این راه هیچ نیازی به کمک شما هم ندارد. شاید زمان هایی برسد که نیازمند نصیحت و پیشنهاد شما باشد، در چنین مواقعی می توانید نظر خود را ارائه دهید؛ اما در غیر اینصورت انجام چنین کاری درست نیست. باید به او فضای کافی بدهید تا تصمیم هایش را با فراغ خاطر اتخاذ نماید.

7) قضاوت دوستان و خانواده او:

اگر یکی از دوستان، مادر، و یا خواهرش حوصله شما را سر می بردند و موجبات رنجش خاطر شما را فراهم می آوردند، باید بدانید که در شرایط سختی قرار گرفته اید، چراکه معمولاً آنها در اطراف شما خواهند بود و خانمتان نیز از آنها زیاد صحبت می کند. باید سعی کنید همان چیزی را در آنها ببینید که همسرتان در وجود آنها می بیند. اگر مادرش بیش از اندازه در زندگی شما دخالت می کند، این کار او را حمل بر این بگذارید که فقط قصد کمک کردن به شما را دارد. باید بدانید که خانم ها اساس زندگی خود را بر پایه همین افراد استوار می کنند و در مورد آنها تعصب خاصی دارند. اگر شما سعی کنید که خصوصیات مثبت آنها را ببینید، دیری نخواهد گذاشت که به آنها علاقه پیدا می کنید. همچنین باید به شما گوشزد کنم که از برخورد رو در رو با تمام افرادی که مورد علاقه او هستند به شدت خودداری کنید، حتی اگر شما را بیش از اندازه عصبانی کرده باشند. سعی کنید تا جایی که می توانید با آنها کنار بیایید، چون بحث و مشاجره با آنها مساوی است با بحث و نزاع با همسرتان. اگر بتوانید در نظر آنها یک مرد استثنایی جلوه کنید، تا آخر عمر مؤفقیت از آن شما خواهد بود.

8) بی علاقه شدن:

آقایون تصور می کنند که یکی از راههای نزدیک شدن به خانم ها، نشان دادن بی علاقگی نسبت به آنهاست. شاید این روش در مراحل اولیه جالب باشد، اما زمانیکه رابطه شما جدی می شود، دیگر نمی توانید از این شیوه استفاده کنید. او به خوبی می داند که اگر شما به او توجه نکنید مردان بسیار دیگری هستند که می توانند دو برابر آن توجه و اهمیت را نسبت به او از خود نشان دهند. اگر مرتباً از او تعریف و تمجید نکنید، او را به بیرون نبرید، و در مورد زندگی شخصی اش از او سؤال نکنید، احساس می کند که نسبت به او بی توجه شده اید. او هیچ نیازی ندارد که در کنار شما باقی بماند، بلکه شما باید کاری کنید که احساس کند ارزش ماندن را دارید. اگر می خواهید در کنارتان باقی بماند، باید کاری کنید که احساس کند یک دختر منحصر بفرد است. مستقیماً در چشم هایش نگاه کنید، در طول روز هر چند وقت یکبار با او تماس بگیرید، و زمانی که احساس می کنید زیبا شده به او بگویید.

9) وقت کافی نداشتن:

شما به رفیقتان قول داده اید که مسابقه ورزشی را در خانه او تماشا کنید، به تازگی به اندازه کافی به باشگاه نرفته اید تا تمرین های دوره ای خود را کامل کنید، و چند کار مختلف برای انجام دادن باقی مانده است، هر چند همه این کارها را باید به نحوی انجام دهید، اما باید برای نامزداتان نیز وقت بگذارید. شاید کار ساده ای نباشد اما به هر حال گاهی اوقات لازم است که هم شما و هم نامزدتان از کارهای دیگر بزنید تا بتوانید در کنار هم قرار بگیرید.

همه چیز مربوط به جزئیات می شود:

اگر می خواهید همسرتان را در کنار خود نگه دارید، باید کاری کنید که احساس شایستگی، و بی همتایی به او دست بدهد. تما رفتارهایی که در بالا به آن اشاره کردیم، به عنوان ضمانتی برای نگه داشتن خانم در کنار شما به شمار می روند. بنابراین سعی کنید چنین رفتارهای کوچکی را در زندگی خود به کار گیرید. اگر او واقعاً ارزش تلاش برای نگه داشتن را داشته باشد، شما اصلاً احساس نمی کنید که در حال تلاش کردن هستید و کلیه امور را با جان و دل انجام خواهید داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:15  توسط طاهره عابديان  | 

20 ثروتمند بزرگ جهان! ( قسمت دوم )

اولین قسمت این پست در اردیبهشت سال 1389 آپ شد که هم اکنون قسمت دوم این پست به شما دوستان ارائه می شود.

6) دونالد ترامپ

میلیاردر خود ساخته، سلطان املاک و مستغلات و به عنوان کسی که قواعد را به وجود می آورد شناخته می شود. در بین قواعد ترامپ برای موفقیت، این واژه ها را پیدا نخواهید کرد: شرم، بخشندگی، هم دردی یا مهربانی. دونالد ترامپ، رییس اصالتاً قلدر ضعیف کش، یک نماد فرهنگی و یکی از مشهورترین مردان جهان است. از مقایسه عکس های تبلیغاتی وی در سال های اولیه شهرت یافتن وی با تسلط اخیر وی در صحنه جهانی، روشن می شود که ترامپ چهره مشخصاً رذیلانه ای پیدا کرده است. در حالی که هیچ کس رهبری ترامپ را در کسب و کار زیر سوال نمی برد، شهرت وی، اگر نه ثروت وی، بیش از آنکه ناشی از معاملات تجاری خاص یا تصمیمات حرفه ای باشد به خاطر تصویر « رییس پست فطرت » و زندگی شخصی پر سر و صدای وی بوده است.

7) هنری فورد:

پدر خودروهای امروزی،‌ بنیانگذار شرکت خودروسازی فورد‌ و مخترع خط مونتاژ متحرک خودرو، رهبر تجاری کاملاً غیرمتعارفی بود. هنری فورد با پافشاری بر تولید انبوه خودروهای ارزان برای یک بازار گسترده، زمانه خویش و نیز سرمایه گذاران را به چالش کشاند. او دستمزدی بسیار بیشتر از آنچه مرسوم بود به کارکنان شرکت پرداخت که این کار را « مشوق دستمزد » نامید و بدین وسیله توانست نیروی کار قوی را جذب و نگه دارد. فورد از « سرمایه داری رفاهی » حمایت می کرد و علاقه غیر معمولی به وضعیت زندگی کارکنان نشان داد و آنها را ملزم به زندگی طبق قوانین تعیین شده در « واحد جامعه شناختی » خود می کرد، به طوری که چگونگی گذراندن ساعات فراغت آنها را مشخص و محدود می ساخت. ریسک های وی نتیجه داد و شرکت فورد به ترسیم چشم انداز مدرن شهری کمک کرد.

8) ری کراک:

ری کراک نخستین رستوران مک دونالد را باز نکرد. او صرفاً یک شركت کوچک خانوادگی را به حق امتیاز جهانی چند ‌میلیارد دلاری تبدیل نمود. استعداد کراک مثل هنری فورد و قبل از او این بود که راهی پیدا کرد تا کالاهای با کیفیت را به یک بازار انبوه وارد کند. او با معرفی خط مشی های اکید برای چگونگی تولید و فروش اقلام غذایی، انقلابی در صنعت رستوران به وجود آورد. او فروش همبرگر را به یک علم تبدیل کرد و حتی صاحبان حق امتیاز خود را مجبور به گذراندن لیسانس همبرگر شناسی در موسسه آموزشی مک دونالد کرد. اما کراک بر خلاف فورد، به خاطر پرداخت دستمزد تا حد امکان اندک به کارکنانش مورد انتقاد واقع شد و متهم گردید که سعی در دور زدن قوانین حداقل دستمزد را داشت.

9) لی کا شینگ:

ماجرای لی کا شینگ، ماجرای آمریکایی واقعی است: سخت کوشی، ‌عزم استوار و انتخاب های هوشمندانه که او را از فقر خارج ساخت و به محیط زیست اهمیت می دهد. تنها تفاوت این است که شینگ از چین است. ثروتمندترین مرد در هنگ كنگ، مجله فوریس ارزش خالص دارایی های شینگ را 5/26‌میلیارد دلار گزارش کرده است. برای مردی که دیپلم دبیرستان ندارد چنین ثروتی بد نیست. او هنوز به گذشته معمولی خویش وفادار مانده است ( خانواده اش هنگامی که ژاپن چین را اشغال كرد از کشور فرار كردند ) و ترجیح نمی دهد ثروت خویش را به رخ بکشد. او به آرامی و مطبوع سخن می گويد و از کفش و ساعت ارزان قیمت استفاده می کند. در عین حال نظم و انضباط وی و جهت گیری روشن در کسب و کار باعث شده که لقب سوپرمن به وی بدهند. با اینکه ترکیبی منحصر به فرد از شرق و غرب جهان است کاملاً به هیچ قالبی در نمی آید.

10) روپرت مورداک:

سلطان رسانه های خبری و یکی از قدرتمندترین مردان جهان با مالکیت شرکت های بسیاری از قبیل نیوز کورپرویشن، فاکس نیوز و نیویورک پست،‌ روپرت مورداک 109‌مین مرد ثروتمند جهان است و مقام اعظم در رتبه کاتولیکی سنت گریگوری کبیر ( لقبی که پاپ جان پل دوم به این استرالیایی - آمریکایی اعطا کرد هر چند که مورداک پروتستان است ) وی به خاطر قدرت بسیار زیادی که در رسانه ها کسب کرده و استفاده غیراخلاقی از اموال خود در مسیر دیدگاه های سیاسی دست راستی خویش، مورد انتقاد وسیعی واقع شده است. او در سراسر فعالیت کارآفرینی خویش، منافع رسانه‌ای و سیاسی خویش را با ترسیم دقیق یک خط متوازن ساخته است، اما همیشه بدون حادثه نبوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:12  توسط طاهره عابديان  | 

طنز (کاربرد قواعد ریاضی در زندگی ):

مردان برای خرید یک کالا به قیمت یک دلار، 2 دلار می پردازند و البته به آن کالا نیاز دارند.

زنان برای خرید یک کالا به قیمت 2 دلار، 1 دلار می پردازند و البته به آن کالا نیاز ندارند.

همه زنان نگران آینده هستند، البته تا زمانی که ازدواج نکرده اند.

هیچ مردی نسبت به آینده نگرانی ندارد، مگر زمانی که ازدواج می کند.

مرد موفق کسی است که مازاد بر آن چه همسرش خرج می کند، درآمد داشته باشد.

زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.

برای شاد بودن در کنار یک مرد، باید او را عمیقاً درک کنی و کمی هم دوستش داشته باشی.

برای شاد بودن در کنار یک زن، باید او را عمیقاً دوست داشته باشی، اما اصلاً در صدد فهم او برنیایی.

مردان متأهل نسبت به مردان مجرد بیشتر عمر می کنند، و البته به همان نسبت هم آرزوی مرگ می کنند.

وقتی زنی با مردی ازدواج می کند توقع دارد که او تغییر کند، اما تغییر نمی کند.

وقتی مردی با زنی ازدواج می کند توقع دارد که او تغییر نکند، اما تغییر می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:1  توسط طاهره عابديان  | 

ارزش دوست خوب !

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: " کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است! "

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. ( مسابقه فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه یکی از همكلاسی ها ) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهایش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن! "

او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم! " و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلاً به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم ... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعاً پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم: " پسر تو واقعاً بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، ‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری! " مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسيد و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود! "

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد ( همون نگاه سپاسگزار واقعی ) و لبخند زد: " مرسی ".

گلويش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان ....

من اینجا هستم تا به همه شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم. "

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعداً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: " خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت. "

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تأثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانيد زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهيد.

2) يا آن را پاک کنيد گويي دلتان آن را لمس نکرده است.

همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم.

" دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می آورند چگونه پرواز کنند. "

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:0  توسط طاهره عابديان  | 

سرزمین لی لی پوت های ایرانی

روستای ماخونیک به‌ دلیل قد و قامت کوتاه ساکنان آن، به لی لی پوت ایران و سرزمین آدم کوتوله ها مشهور است.

در 142 کیلومتری شهرستان بیرجند واقع در استان خراسان جنوبی که تا مرز افغانستان فقط حدود نیم ساعت فاصله دارد، روستایی شبیه سرزمین لی لی پوت داستان افسانه ای گالیور، وجود دارد.

خانه های روستاییان ماخونیک شکل هندسی خاصی ندارند و آداب و رسوم ساکنان آن از نحوه قضاوت تا شیوه کشاورزی و از چگونگی تقسیم ارث تا بازی ها همگی از گذشته های دور جریان داشته و بیش تر آن ها دست نخورده باقی مانده است.

اهالی ماخونیک اصلیت افغانی دارند و در حدود سه چهار قرن پیش به این ناحیه آمده اند. ازدواج فامیلی میان کوتاه قدها و نوع تغذیه سبب شده بود که افراد این روستا کوتاه قد باشند؛ ولی چند سالی می شود، با تغیر وضعیت تغذیه اهالی و مصرف قرص و قطره آهن، نسل جدید بهتر شده اند.

مردم ماخونیک تا 50 سال پیش، چای نمی نوشیدند، شکار نمی كردند و اصلاً گوشت نمی خوردند و هنوز سیگار نمی کشند، چون این کارها را گناه می دانستند. ورود تلویزیون به این روستا به معنای ورود شیطان بود و اهالی تا چند سال پیش به تلویزیون می گفتند: شیطان. آن ها هرگز اجازه نمی دادند کودکان پای تلویزیون بنشینند و جادو شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:59  توسط طاهره عابديان  | 

معنای نام کشورهای جهان

یاماها: دریای کم عمق یا ریشدارها ( اسپانیایی ).

بحرین: دو دریا ( عربی ).

برزیل: چوب قرمز.

بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان ( لاتین ).

بلژیک: سرزمین قوم بلژ از اقوام سلتی، واژه بلژ احتمالاً معنی کیسه می داده.

بلز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه ای بومی به معنای آب گل آلود.

بنگلادش: ملت بنگال ( بنگلادشی ).

بوتان: تبتی تبار.

بوتسوانا: سرزمین قوم تسوانا.

بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار.

بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین.

پاراگوئه: این سوی رودخانه.

پاکستان: سرزمین پاکان ( فارسی دری ).

پاناما: جای پر از ماهی ( زبان کوئِوا ).

پرتقال: بندر قوم گال از اقوام سلتی ( لاتین ).

پورتوریکو: بندر ثروتمند ( اسپانیایی ).

تاجیکستان: سرزمین تاجیک ها ( فارسی دری ).

تانزانیا: این نام از همامیزی تانگانیگا سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار گرفته شده.

تایلند: سرزمین قوم تای.

ترکمنستان: سرزمین ترک + ایمان = ترکیمان = ترکمن = ترکمن سرزمین ترک هایی که مسلمان شده اند ( مربوط به سده های آغازین اسلام ).

ترکیه: سرزمین قوی ها ( ترکی با پسوند عربی ).

جامائیکا: سرزمین بهاران.

جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند ( زبان آفار ).

چاد: دریاچه ( زبان بورنو ).

چین: سرزمین مرکزی ( چینی ).

دانمارک: مرز قوم " دان ".

دومینیکن: کشور دومینیک مقدس ( اسپانیایی ).

روسیه: کشور روشن ها، سپیدان.

روسیه سفید/بلاروس: درخشنده روس.سفید روسی

رومانی: سرزمین رومی ها.

زلاندنو: زلاند جدید ( زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست ).

ژاپن: سرزمین خورشید تابان ( ژاپنی ).

سریلانکا: جزیره باشکوه ( سنسکریت ).

جزایر سلیمان: از نام حضرت سلیمان.

سوئد: سرزمین قوم " سوی ".

سوئیس: سرزمین مرداب.

سودان: سیاهان ( عربی ).

سوریه: سرزمین آشور ( سامی ).

سیرالئون: کوه شیر.

شیلی: پایان خشکی/برف.

عراق: شاید از ایراک به معنای ایران کوچک ( فارسی ).

عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.

فرانسه: سرزمین قوم فرانک از اقوام سلتی.

فلسطین: یکی از اسامی قدیم رود اردن.

فنلاند: سرزمین قوم " فن ".

فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ.

قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله قرقیزی.

قزاقستان: سرزمین کوچگران قزاقی.

قطر: شاید به معنای بارانی ( عربی ).

کاستاریکا: ساحل غنی ( اسپانیایی ).

کانادا: دهکده زبان سرخپوستی " ایروکوئی ".

کلمبیا: سرزمین کلمب ( کریستف کلمب ) ( اسپانیایی ).

کنیا: کوه سپیدی ( زبان کیکویو ).

کویت: دژ کوچک هندی ( عربی ).

گرجستان: سرزمین کشاورزان ( یونانی ).

لبنان: سفید ( عبری ).

لهستان: سرزمین قوم " له ".

لیبریا: سرزمین آزادی.

مجارستان: سرزمین قوم مجار ( مجاری ).

مراکش: مغرب.

مصر: شهر، آبادی.

مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها ( یونانی ).

مکزیک: اسپانیای جدید ( اسپانیایی ).

موریتانی: سرزمین قوم مور ( لاتین ).

میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک فراسوی.

نروژ: راه شمال.

نیجر: سیاه ( لاتین ).

نیجریه: سرزمین سیاه ( لاتین ).

نیکاراگوئه: دریای نیکارائو ( نام مردم آن منطقه ) آگوئه ( اسپانیایی ).

واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان ( اتروسکی ).

ونزوئلا: ونیز کوچک.

ویتنام: اقوام " ویت " جنوبی ( ویتنامی ).

ویلز: بیگانگان ( ژرمنی ).

هلند: سرزمین چوب آلمانی.

هند: پر آب ( فارسی باستان ).

هندوراس: ژرفناها ( اسپانیایی ).

یمن: خوشبخت.

یونان: سرزمین قوم " یون ".

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:58  توسط طاهره عابديان  | 

آشنایی با برخی مهارت های همسرداری

1- شاد باشیم: شاد بودن همیشه ارزشمند است، پس سعی کنیم خود را خوشحال و سرحال نشان دهیم تا خستگی را از تن شریک زندگی خود دور کنیم.

2- صبور باشیم: اگر رفتار همسرمان را خوشایند نمی دانیم بهتر است با حوصله و تأمل و در شرایط مناسب او را از چگونگی رفتارش آگاه کنیم.

3- منطقس رفتار کنیم: مسایل را منطقی و درست بررسی کنیم و به جای منافع شخصی، مصالح زندگی مشترک را در نظر بگیریم و بی طرفانه قضاوت کنیم.

4- کم توقع باشیم: از همسرمان آنقدر انتظار داشته باشیم که بتواند به انتظارات پاسخ دهد.

5- مثبت نگر باشیم: با به یاد آوردن لحظات شیرین زندگی بدبینی را از خود دور کنیم، به رفتارهای خوب همسرمان بیشتر بیندیشیم و جنبه های خوب زندگی را فراموش نکنیم.

6- خوش بین باشیم: داشتن نگاه خوش بینانه به زندگی و اطرافیان باعث ایجاد آرامش و بذل محبت و عاطفه می شود.

7- یک دل باشیم: درک متقابل موجب ایجاد تفاهم می شود و یکدلی به وجود می آورد.

8- شنونده خوبی باشیم: هنگامی که همسرمان با ما صحبت می کند حتی الامکان به چشمان او نگاه کنیم و یا با اشاره و سر تکان دادن نشان دهیم که به حرفهای او توجه داریم.

9- مشوق همسر خود باشیم: برای رفتارها و صحبت های همسرمان ارزش قائل شویم و با یادآوری موقعیت های موفق گذشته ، او را تشویق کنیم تا آینده بهتری داشته باشد.

10- به پیشرفت یکدیگر اهمیت دهیم: آنقدر صمیمی باشیم که پیشرفت و ترقی همسرمان یکی از آرزوهای ما باشد، در حقیقت اولین کسی که از این پیشرفت سود می برد ما هستیم.

11- خوش قول باشیم: برای حرف ها و قول های خود ارزش قائل شویم و خود را در مقابل آنها مسئول بدانیم. خوش قولی نشانه احترام به خود و همسر است.

12- به شخصیت همسرمان احترام بگذاریم: حرمت یکدیگر را نزد خانواده و دوستان و... حفظ کنیم.

13- ارتباط کلامی و عاطفی خود را حفظ کنیم: سعی کنیم با همسر خود درباره مسائل مختلف گفتگو کنیم. صحبت کردن بهترین راه آگاهی از افکار و احساسات همسر می باشد.

14- با یکدیگر مهربان باشیم: همسرمان را جزئی از وجود خود بدانیم، محسناتش را بازگو کنیم، برایش خوبی بخواهیم و در راه کمک به همسرمان تمام تلاش خود را به کار ببریم. با مهربانی می توانیم مالک قلب های یکدیگر باشیم و رابطه گرم و صمیمی بر قرار کنیم.

15- محبت‌پذیر و قهر گریز باشیم: منش توأم با مهربانی و دوری از قهر و کینه صفت همسران فداکاراست. تلاش کنیم که آیینه زندگیمان شفاف و بدون غبار کدروت باشد.

16- راستگو باشیم: صداقت و راستی از بهترین سرمایه های زندگی مشترک است. هرگز نباید به دروغ و نیرنگ متوسل شویم حتی اگر حقیقت به نفع ما نباشد. فراموش نکنیم که دروغ پایه های زندگی را سست می کند.

17- محیط خانواده را با صفا کنیم: فضای عاطفی خانواده باید چنان مطلوب و دوست داشتنی باشد که همسرمان در آن احساس رضایت خاطر کند و از امنیت روانی برخوردار باشد.

18- به ارزش های دینی، اخلاقی و خانوادگی پایبند باشیم: ارزش ها از ارکان و ستون های اصلی خانواده محسوب می شوند و مقید بودن به ارزش ها موجب دوام و استحکام خانواده می شود و اصالت آن را حفظ می کند.

19- به نیازهای همسر توجه کنیم: رفتار دلنشین و توأم با متانت موجب می شود خواسته های خود را به راحتی بیان کند.

20- بهداشت روانی همسر را تأمین کنیم: در سایه سلامت جسمی و روانی می توانیم به هدف های خود برسیم، بنابراین باید به رفتار او توجه نماییم و از افسردگی و خمودیش جلوگیری کنیم.

21- با یکدیگر مشورت کنیم: هر یک از همسران باید حق داشته باشند نظر و پیشنهاد خود را بیان کنند. با مشورت کردن، راه رسیدن به زندگی سالم کوتاه تر می شود.

22- قدرشناس باشیم: از همسرمان به خاطر انجام وظایف، مسئولیت ها و همکاری هایش قدردانی کنیم برای ابراز سپاسگزاری و تشکر به کلمه های خاصی نیازمند نیستیم!

23- احساس مسئولیت داشته باشیم: هر یک از همسران باید خود را در مقابل کاری که برعهده گرفته اند متعهد بدانند و از انجام دادن آن شانه خالی نکنند.

24- برنامه ریزی کنیم: در حقیقت برنامه ریزی به زندگی خانوادگی نظم و سامان می بخشد.

25- الگوی خوبی باشیم: طوری رفتار کنیم که الگوی رفتاری مناسبی برای همسر و فرزندان خود باشیم.

26- خود را به جای همسرمان بگذاریم: دنیا را از دریچه نگاه او ببینیم و از خود بپرسیم: « اگر من جای او بودم چه می کردم؟ »

27- به خواسته‌ها و افکار یکدیگر احترام بگذاریم؛ فراموش نکنیم که ازدواج پیمان همکاری و تشریک مساعی است.

28- میانه رو و متعادل باشیم؛ حضرت علی (ع) فرموده‌اند «خَیرُ الاُمورِ اَوسَطَها »، پس اگر در تمام امور زندگی ( خوردن، خوابیدن، مسافرت و حتی محبت کردن و... ) اعتدال را رعایت کنیم کمتر دچار مشکل می شویم.

29- با جملات زیبا از همسر خود دلجویی کنیم: یک جمله شورانگیز می تواند طوفانی از خشم و غضب و نفرت را خاموش کند و بنای زندگی را از خطرات گوناگون دور سازد.

30- روابط زناشویی را بسیار مهم بدانیم: عدم توجه به این روابط موجب ایجاد مشکلات مختلف خانوادگی، روحی و روانی برای هر یک از طرفین می شود و زندگی را با خطرهای جدی روبرو می کند.

31- به همسر خود بگوییم که من به خاطر عشق به تو همه سختی های زندگی مان را می پذیرم چنین جملاتی باعث دلگرمی او می شود.

32- همسر خود را راضی کنیم: باید طوری رضایت همسرمان را جلب نماییم که مطمئن باشیم هیچ وقت ما را ترک نمی کند و یا در هیچ مشکلی ما را تنها نمی گذارد.

33- با متانت و صداقت قبول کنیم که در بعضی از کارها همسرمان شایسته تر است.

34- برای سخن و پیشنهاد همسرمان احترام قائل شویم و خود را عقل کل ندانیم: باور داشته باشیم که همیشه همه چیز را همگان می دانند.

35- سختی ها و مشکلات محیط کار را در حد ضرورت با همسرمان در میان بگذاریم: هم فکری بار مشکلات را سبک تر می نماید.

36- فرمان ندهیم: نباید خانه را به پادگان تبدیل کنیم، متوجه باشیم که خانه کانون عشق و محبت است نه محل یکه تازی و خشونت.

37- تعصبات غلط و افکار مزاحم را از خود دور کنیم: افکار مزاحم مانند خوره، سلامت روانی انسان را از میان می برند. بهتر است به جای اعمال تعصبات دست و پاگیر انرژی خود را صرف توجه به همسر و خانواده نماییم.

38- از ازدواج خود اظهار پشیمانی نکنیم: زندگی و روابط خود را با دیگران مقایسه نکنیم و از یاد نبریم که زندگی هر کسی مطابق سلیقه و عقل و درایت او اداره می شود.

39- روی نقاط ضعف همسر خود انگشت نگذاریم: هر فردی ممکن است در موارد مختلف دچار ضعف باشد آشکار کردن و بزرگ جلوه دادن این نقاط ضعف موجب ایجاد کدورت می شود. هرگز نباید از نقطه ضعف ها به عنوان اسلحه ای برای سکوت یا شکست دادن همسر استفاده کنیم.

40- مقابله به مثل نکنیم: از رفتارهای تلافی جویانه بپرهیزیم و سعی کنیم به جای مقابله به مثل، رفتار مناسب را به او یادآوری نماییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:57  توسط طاهره عابديان  | 

داستان عاشقانه امتحان عشق

قد بالای 180، وزن متناسب، زيبا، جذاب و...

اين شرايط و خيلی از موارد نظير آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آينده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه آنها را حق مسلم خودم می دانستم... چرا که خودم هم از زيبائی چيزی کم نداشتم و می خواستم به اصطلاح همسر آينده ام لااقل از لحاظ ظاهری هم پايه خودم باشد. تصويری خيالی از آن مرد روياهايم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم، همچون عکسی همه جا همراهم بود. تا اينکه ديدار محسن، برادر مرجان - يکی از دوستان صميمی ام - به تصوير خيالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بيرون کشيد. از اين بهتر نميشد. محسن همانی بود که می خواستم ( البته با کمی اغماض! ) ولی خودش بود. همان قدر زيبا، با وقار، قد بلند، با شخصيت و... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه دلدادگی محسن به من را تعريف کرد، فهميدم که اين عشق يکطرفه نيست. وای که آن روزها چقدر دنيا زيباتر شده بود. روياهايم به حقيقت پيوسته بود و دنيای واقعی در نظرم خيال انگيز می نمود به اندازه ای که گاهی وقت ها می ترسيدم نکند همه ی اينها خواب باشد. اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که می خواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بيايد و با هم نامزد بشويم ولی پدرم با اين تعجيل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت، پيوندمان محکم تر شد. چرا که داغ دوری، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته ای يک بار با هم تماس داشتيم، حالا هر روز محسن به من تلفن می کرد و مرتب برايم نامه می نوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برايم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش می شد! اما درست زمانی که چند روزی به پايان خدمت محسن نمانده بود و من از نزديکی وصال مان در پوست خود نمی گنجيدم، ناگهان حادثه ای ناگوار همه چيز را به هم ريخت.

<<  انفجار يک مين باز مانده از جنگ منجر به قطع يکی از پاهای محسن شد >>

اين خبر تلخ را مرجان برايم آورد همان کسی که اولين بار پيام آور عشق محسن بود. باورم نمی شد روزهای خوشی ام به اين زودی به پايان رسيده باشند. چقدر زود آشيان آرزوهايم ويران شده بود و از همه مهمتر سؤالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود. آيا من از شنيدن خبر معلوليت محسن برای خودش ناراحت بودم يا اينکه... آيا محسن معلول، هنوز هم می توانست مرد روياهايم باشد؟ آيا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود؟! من که آن قدر ظاهر زيبای شوهر آينده ام برايم اهميت داشت. محسن را که آوردند هنوز پاسخ سؤالاتم را نيافته بودم و با خودم در کشمکش بودم. برای همين تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اينکه مرجان به سراغم آمد. آن روز مرجان در ميان اشک و آه، از بی وفايی من ناليد و از غم محسن گفت. از اينکه او بيشتر از معلوليتش، ناراحت اين است که چرا من، به ملاقاتش نرفته ام... مرجان از عشق محسن گفت از اينکه با وجود بی وفایی من، هنوز هم ديوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را می گيرد. هنگام خداحافظی، مرجان بسته ای کادو پيچی شده جلويم گرفت و گفت: اين آخرين هديه ای است که محسن قبل از مجروحيتش برايت تهيه کرده بود. دقيقاً نمی دونم توش چيه اما هر چی هست، محسن برای تهيه اون، به منطقه مين گذاری شده رفته بود و... اين هم که می بينی روی کادوش خون ريخته، برای اينه که موقع زخمی شدن، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه به تو، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه. بعد نامه ای به من داد و گفت: اين نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم: (( نامه و هديه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونين در دستم بود و مثل يک مجسمه به آن خيره مانده بودم اما جرأت باز کردنش را نداشتم. خون خشکيده روی آن بر سرم فرياد ميزد و عشق محسن را به رخم می کشيد و به طرز فکر پوچم، می خنديد. مدتی بعد يک روز که از دانشگاه بر می گشتم وقتي به مقابل خانه مان رسيدم، طنين صدای آشنایی که از پشت سرم می آمد، سر جايم ميخکوبم کرد.

- سلام مژگان...

خودش بود. محسن، اما من جرأت ديدنش را نداشتم. مخصوصاً حالا که با بی وفایی به ملاقاتش نرفته بودم... چطور می توانستم به صورتش نگاه کنم! مدتی به همين منوال گذشت تا اينکه دوباره صدايم کرد و اين بار شنيدن صدايش لرزه بر اندامم انداخت.

- منم محسن، نمی خوای جواب سلامم رو بدی؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اينکه به طرفش برگردم گفتم:

- س.... سلام...

- چرا صدات می لرزه؟ چرا برنمی گردی! نکنه يکی از پاهای تو هم قطع شده که نمی تونی اين کار رو بکنی؟ يا اينکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی!...

اين حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم. حرفهايش که تمام شد مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم. تا وقتی که از چلق و چلق عصايش فهميدم که دارد ميرود. آرام به طرفش برگشتم و او را ديدم، با يک پا و دو عصای زير بغلی... کمی به رفتنش نگاه کردم، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خورد. وای! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعيد تا مجبور نباشم آن نگاه سنگين را تحمل کنم. نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند! چرايش را نمی دانم اما انگار محکوم به تحمل آن شرايط شده بودم که حتی نمی توانستم چشمهايم را ببندم. مدتی گذشت تا اينکه محسن لبخندی زد و رفت... حس عجيبی از لبخند محسن برخاسته بود. سوار بر امواج نوری، به دورن چشمهايم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پيچيد و همچون خون، از طريق رگهايم به همه جای بدنم سرايت کرد. داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم. تمام بدنم خيس عرق شده بود. دستهايم می لرزيد و چشمهايم سياهی می رفت اما قلبم... قلبم با تپش می گفت که اين بار او می خواهد به مغزم ياری برساند و آن در حل معمایی که از حلش عاجز بودم کمک کند. بله، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه قلبم از گرمای محبتش لبريز بود که چنين با ديدن محسن، به تپش افتاده بود و بی قراری می کرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم. داخل آن چيزی نبود غير از يک شاخه گلی خشکيده که بوی عشق می داد. به ياد نامه محسن افتادم و آن را هم گشودم.

(( سلام مژگان، ميدانم الآن که داری نامه را ميخوانی من از چشمت افتاده ام، اما دوست دارم چيزهایی در مورد آن شاخه گل خشکيده برايت بنويسم تا بدانی زمانی که زيبایی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برايت بچينم، می دانستم گل در منطقه خطرناکی روييده، اما چون تو را خيلی دوست داشتم و می خواستم قشنگترين چيزها برای تو باشد، جلو رفتم و... بعد از مجروحيتم که تو به ملاقاتم نيامدی، فکر کردم از دست دادن يک پا، ارزش کندن آن گل را نداشته اما حالا که دارم اين نامه را می نويسم به اين نتيجه رسيده ام که من با ديدن آن گل، نه فقط به خاطر تو، که در واقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد، چه برسد به يک پا و… ))

گريه امانم نداد تا بقيه نامه را بخوانم اما همين چند جمله محسن کافی بود، تا به تفاوت درک عشق، بين خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست. چند روزی گذشت تا اينکه بر شرمم فايق آمدم. به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زياد است که از دست دادن يک پايش در برابر آن چيزی نيست و از او خواستم که مرا ببخشد. اکنون سالها است که محسن مرا بخشيده و ما در کنار يکديگر زندگی شيرينی را تجربه می کنيم. ما هنوز آن کادوی خونين و آن شاخه گل خشکيده را به نشانه عشق مان نگه داشته ايم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:56  توسط طاهره عابديان  | 

داستان واقعی بسيار جالبی از يک معلم و دانش آموز

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدی سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. همیشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمی جوشيد و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور می يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش کند.

معلم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود. تدی دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خيلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. " رضایت کامل "

معلم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدی دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.

معلم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.

معلم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدی درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هدایای بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يک كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز کرد. وقتی بسته تدى را باز كرد يک دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد اما خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش " زندگی " و " عشق به همنوع " به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق می كرد او هم سريعتر پاسخ می داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يک اندازه دوست دارد، اما حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

یک سال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است اما دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل می شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسید. این بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. اما اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسید. تدی در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر مؤافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. تدی وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشکرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه می توانم تغيير كنم از شما متشکرم. خانم تامپسون كه اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدی، تو اشتباه می کنی. این تو بودى كه به من آموختى كه می توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم. بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يک استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:56  توسط طاهره عابديان  | 

دروغهای مادرم

اگه از شما بپرسن که به نظرتون قشنگترین واژه دنیا چیه چی جواب می دهید؟ حتما هر کدوم از ما یه کلمه ای تو ذهنمون نقش می بنده که به نظر خودمون خیلی قشنگه ولی اگه از من بپرسید من می گم زیباترین کلمه دنیا که با گفتنش خیلی چیزها برامون زنده می شه  و شاید همه ما نسبت به اون اتفاق نظر داشته باشیم واژه « مادر » بله این دوست بی کلک که بدون هیچ چشم داشتی به ما از زمانی که یک طفل عاجز بودیم تا الآن که بزرگ شدیم محبتشو نثارمون می کنه و بدون شک همه ما به دستای گرمش در هر کجا و در هر سنی که باشیم احتیاج داریم.

دروغ های مادرم

داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم، سخت فقیر بودیم و تهی دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: " فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. " و این اولین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. اما آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم، این ماهی را هم بخور، مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب های زمستان، باران می بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می کند. ندا در دادم که: " مادر بیا به منزل برگردیم، دیر وقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح. "  لبخندی زد و گفت: " پسرم، خسته نیستم. " و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و " نوش جان، گوارای وجود " می گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده، فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم: " مادر بنوش. " گفت: " پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم. " و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود. بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: " من نیازی به محبّت کسی ندارم... " و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ التحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی های مختلف می خرید و فرشی در خیابان می انداخت و می فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: " پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار، من به اندازه کافی درآمد دارم. " و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. اما او که نمی خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: " فرزندم، من به خوش گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم. " و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضاء درون را می سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎ شناختم. اشک از چشمم روان شد. اما مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: " گریه نکن پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی کنم. " و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی می گویم که در زندگی اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی می گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه مادر داشتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:55  توسط طاهره عابديان  | 

پنج حکایت خواندنی!

حکایت اول:

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند. بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات مؤفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: « اشکال اینجاست! » آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: « بابت یک قطعه گچ 1 دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: 49999 دلار ».

حکایت دوم:

سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه:

درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی  ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون « مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد. »

حکایت سوم:

خود ارزیابی:

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: « خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ » زن پاسخ داد:« کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. » پسرک گفت: « خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. » زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: « خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. » مجدداً زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: « پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. » پسر جوان جواب داد: « نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. »

حکایت چهارم:

مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود. شیاد به معلم گفت: بنویس « مار » معلم نوشت: مار. نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید. و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟ مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

شرح حکایت:

اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.

حکایت پنجم:

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پسر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:48  توسط طاهره عابديان  | 

مجله ادبی

کلام اول:

نبودن، هیچگاه به سختی فراموش کردن یک بودن نیست.

 

اگه می دونی توی این جهان یکی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کنه و  صدای قلبت  آبروت رو به تاراج میبره.... مهم نیست که او مال تو باش مهم اینه که... فقط باشه... زندگی کنه... لذت ببره... و نفس بکشه...

 

لحظه های درنگ:

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد. دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند. بالأخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد. قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: « مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ »

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

شعر امروز:

بیدار می شم

می رم

می یام

می شینم

پا میشم

می خوابم

بلند می شم

می شورم

خم می شم

راست می شم

سقوط میکنم

گریه می کنم

هق هق می کنم

فریاد می کشم

سکوت می کنم

می نویسم

خط خطی می کنم

می خندم

قه قه می زنم

ساکت می شم

نگاه می کنم

عاشق می شم

گرم می شم

حرف می زنم

اشتباه می کنم

سکوت می کنم

فریاد می کشم

نفس می کشم

سرد می شم

می لرزم

سیاه می شم

سفید می شم

می خوابم

اما من این نیستم که هستم

و تو هم چنان همان هستی که بودی و همان خواهی بود که هستی.

 

کلام آخر:

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده و هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:44  توسط طاهره عابديان  |